

چند
روز پیش رفته بودم کتابخانه ای نزدیک خونه مون . بار سوم بود که داخل کتابخونه می رفتم.
بار اول سال پیش بود که رفتم ببینم جریانش چیه و
آیا به دردم میخوره یا نه! خوب کتاب خاصی نداشت ! و خیلی خیلی معمولی بود و اون
موقع قیدش رو زدم و سراغش نرفتم.
بار دوم چند روز پیش بود که به خاطر شرایطی بهتر
دیدم از سالن مطالعه استفاده کنم و به دلیل نزدیک بودن اون کتابخونه ترجیح دادم
سمتش برم . گفتم برم شاید عضو بشم و از سالن مطالعه اش استفاده کنم که خدا رو شکر چون
مجبور بودم عضو شدم !!
بار سوم هم که سه چهار
روز قبل بود که رفتم و 5 ساعتی اونجا بودم و مطالعه فرمودم!
اما
جونم براتون بگه از سالن مطالعه و حال و روزش: سالن تقریبا شاید به زحمت صد متری میشد با کلی میز و صندلی
که از بین میزهاش به زحمت باید عبور کرد و
توی گرمای شدید خوزستان فقط از یک عدد کولر گازی بهره مند بود!! جالب این که با
این شرایط آب سرد کن که نه بهتره بگم آب گرم کن بیرون از سالن بود و جالب تر این
که با این شرایط به زحمت جای خالی برای
نشستن گیرم اومد.
هوا
از بس مطبوع بود مدام خودمو باد میزدم و چون بد موقع بود بالاخره باید صبر می کردم
تا کمی هوا خنک بشه و انتخاب فرار بر قرار
ممکن بشه ! ( اینجا گرمی هوا در ساعات ظهر تا بعد از ظهر
چیزی شبیه دمای داخل فره! غذا رو میشه در برابر انرژی خورشیدی طبخ کرد، فقط کمی
خلاقیت لازمه و دیگر هیچ! )
خلاصه توی مدت زمانی که توی سالن مطالعه بودم اطرافم
کیپ تا کیپ دانشجوهای آینده نشسته بودن و با متانت خاصی خودشون رو برای کنکور
آماده می کردن!
به نظرم رسید ای کاش سهمیه
هم تو کنکور برای بدی آب و هوا در نظر می گرفتن و بومی سازی رو تکمیل می کردند!
چون با این شرایط نا مساعد آب و هوایی و امکانات فوق العاده زیاد کم!!(لطفاً
بخوانید بی امکاناتی) بهتره بچه های
خودمون توی همین دانشگاههای خودمون درس بخونن اینطوری هم بومی سازی رعایت میشه و حق به حق دار میرسه و هم اونهایی که عادت به بد آب و هوایی ندارن اذیت
نمیشن ! و هم اونهایی که عادت به بد آب و هوایی دارن بد عادت نمیشن!!! و با
امکانات آشنا نمیشن و اینجوری شاید فکر
فرار از شهر های مادری و آبا و اجدادی به سرشون نزنه!
به
امید روزی که
1. عدالت همه گیر بشه.
2. برای استانها با توجه به نقشی که در اقتصاد کشور دارن سهم در نظر گرفته بشه !(البته نه به شکل
معکوس!)
3. برای این که دل مردمی که کارشناس ها میگن روی طلای سیاه نشستن
خون نشه، به بچه هاشون که همه دلخوشی شونه کمی توجه بشه !
*. راستی مشکل ریه های خاکی یادم رفت!
4. خاکهای معلق در ریه های خوزستانی ها مدیریت بشه !(دیگه جداً از حالتی که بشه بهشون
ذرات گرد و غبار گفته بشه خیلی فراتر رفتن!)



به نام خدا
سلام
نزدیک بود دیگه هیچ وقت نتونم سلامتون کنم
همین امشب وقتی درست مقابل کامپیوتر خانگی ام نشسته بودم ناگهان صدایی گنگ در فضا پیچید و همه چی با هم تکون خورد...
داشتم مطالعه میکردم و قصد داشتم چند دقیقه ای هم نت بیام اما...
کامپیوتر روشن موند و ما در حیاط! و البته در حیات!
بعد از 3 یا 4 دقیقه با سرعت نور اومدم کنار تلفن و با خانواده ام تماس گرفتم، برادر کوچکم داشت مشق مینوشت و چون مقداری فاصله مکانی با هم داریم انگار تکانهای زمین را زیاد متوجه نشده بودند.بعدا معلوم شد بزرگی زمین لرزه 4.9ریشتر بوده!!و مرکزش هم در نزدیکی های خانه ما!
هنوز صدای همسایه ها از توی کوچه میومد ؛ آقای همسر مشغول مطالعه کتاب و بنده باز هم مقابل کامپیوتر خانگی ! که با فاصله کمتر از یک ساعت دوباره لرزیدیم!
هم زمین و هم ساکنانش در این نقطه!
چقدر بده! زلزله رو دوست ندارم!وسط حیاط آقای همسر توی اون فضا با ناراحتی گفت:یادم رفت!
گفتم چی؟
گفت وقت بیرون پریدن یه لحظه تو رو یادم رفت!
جالبتر این که وقت بیرون پریدن یادم اومد چادرم همرام نیست و بدو بدو برگشتم و برش داشتم! از شما چه پنهون من هم چادرمو بیشتر یادم بود! شاید هم چون دیدم رفت بیرون خیالم راحت شد و برگشتم داخل اتاق! (شاید هم توجیهه!!)به هر حال به ایشون نگفتم اما این خیلی طبیعیه! و جای ناراحتی نداره! خودش میگفت وقتی میگن توی زلزله قیامت هیچ کس دیگری رو به یاد نداره این طوریه و خدا به دادمون برسه توی اون زلزله!
الان حدود 4ساعتی از اون تکون میگذره و خیلی ها خوابیدن! ومن هنوز مقابل کامپیوتر خانگی ام نشسته ام و ...
به امید این که خدا مارو از همه بلاهای طبیعی در امان بداره و طول عمر باعزت بهمون بده .
کوله بارت بربند !
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم ،
بشناسیم خدا را
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
میشود انسان بود
،میشود کاری کرد که رضا باشد او ،
ای سبکبال ! در این راه شگرف،
در دعای سحرت،
در مناجات خدایی شدنت ،
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم !!!
توی این ایام با برکت، ماه آمرزش و استجابت دعا ،خدا وکیلی فراموشمون نکنین!سعی میکنیم زودتر بیایم...
به نام خدا
سلام
قابل توجه دوستان فعال قرآن پژوه .
پیروز و پرشور باشید.

به نام خدا
تازه از زیارت آمده بودند ، وقتی رفتیم دیدنشان گفت که کودکشان را همراه نبرده اند! نگران کودکش نبوده ؛چرا که بودن با عمو و مادر بزرگ و پدربزرگ برای ملیکای کوچولو که فقط 5 بار عید دیدنی نوروزی رفته خیلی خوشایند بوده. میگفتند: "بهش نگفتیم کجا میریم فقط گفتیم سفر میریم! اگه میفهمید نمیگذاشت تنها بریم."
نمیخواستند ملیکای با هوش بداند پدر و مادرش برای زیارت امامان خود به سوی کشور همسایه ،عراق سفر می کنند وبرای پاسخ به عشق کربلا دیدن خود، او را تنها میگذارند .
میگفتند ... از کربلا و سامراء ، از مشکلات سر مرز و از اینکه با همه سختی ها و مشکلات خوب بوده و خوش گذشته... و...
و سخن رسید به اینجا که : غریب اهل بیت ؛ امام رضا علیه السلام است و پدر گفت نه،امام حسین(ع)غریب است و من به یاد غربت رسول الله افتادم ، چندی پیش که عمو از حج عمره برگشته بود دیده بودم اشک در چشمانش خودنمایی کرد و گفت: تنهایی و غربت رسول خدا را در مدینه دیدم... میگفت : بقیع غمگینت میکند و دلگیر مظلومیت اهل بیت و امامانت می شوی اما ... عمو میگفت امان از غربت صاحب گنبد خضراء!
صاحب شریعت باشی اما مقابل خودت شریعتت را و پیروان راستین شریعتت را به سخره و حتی مورد توهین قرار دهند... آن شب برادر پدرم نتوانست بیش از این سخن بگوید و صدایش لرزید. خودم غربت امام رضا را دیده ام ،همین چند وقت پیش که مشهد بودیم با تمام وجود میشد درک کرد! ولی زمانی که صحبت از غربت شد بی اختیار صدای عمو و حال و هوای آن شبش در جانم طنین افکند... همزمان به اظهار نظر های اطرافیانم نیز گوش میکردم ، مایل بودم بدانم اطرافیانم کدام معصوم را غریب تر میدانند و تعریفشان از غربت چیست ؟
در این میان صدای زائر تازه بازگشته مان که بوی امام حسین میداد در فضا پیچید : خیلی جدی گفت: "هیچ معصومی همچون امام علی مظلوم نبوده و هنوز هم نجف که بروی همین را حس می کنی، حرم امیر المؤمنین امام علی علیه السلام ..." و او هم بی هوا صدایش لرزید و ... فضا بویی دیگر گرفت! حرف را پیچاند و از دیگر لحظات سفر گفت و امان نداد تا میهمانان هم اشک را میزبان باشند!
خیلی لطیف و ظریف فضا را تغییردا د، درست مثل لحظاتی که مشغول آموزش فرمول هلی ریاضی به شاگردانش بود.
آن شب گذشت ، خیلی زود ، اما پدر معلوم بود داستان غربت را به سادگی و سرعت فراموش نمیکند.
اصلا این ویژگی ایشان است که از کنار مسائل آرام و با دقت عبور می کنند. چند روز بعد هم آه می کشید و میگفت : راست میگوید: امیر مؤمنان باشی و وصی رسول خدا(ص) و همسر فاطمه زهرا (س) ولی ... سلامت را پاسخ نشنوی! و پدر سکوت میکرد و من چقدر دلم می خواست توی چشمانش نگاه کنم تا اشکی را که بی مهابا به دایره چشمان خسته اش می دود بینم!
و پدر چقدر خوشحال است که پدر بزرگ نامش را غلام علی نهاده ... هنوز هم غربت مدینه جانم را می آزارد اما این روزها غربت امام علی علیه السلام و حتی تصور اینکه ایشان را مخفیانه به خاک سپردند امانم را بریده است....
و چقدر دلم می خواهد اگر روز جزا چشمم به ایشان منور شود خجالت نکشم....
ادامه دارد...
ازدور گنبد نورانی و طلایی اش را میبینم ،درخششی فوق العاده دارد.مدتی طولانی در انتظار چنین صحنه ای لحظه شماری میکردم.
چشمم که به گنبد میافتد اشک چشمانم را فرا میگیرد،تا به خودم میآیم گرمی قطرات را بر گونه ام حس میکنم!چه دلنشین! اشک شوق است ؟یا وصال محبوب؟یا اشک شوق وصال محبوب؟!...
دیگر صدای اطرافیان را نمیشنوم ... چشم هایم نوری تازه میگیرند ... دردهای دیرینه ام سر بر میآورد اما نه!...«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
نزدیک و نزدیک تر... ضربان قلبم عجیب تند تند میزند.هر چه به حرم مطهر نزدیکتر میشوم قلبم تندتر مینوازد.اما آرامشی عمیق در جای جای قلبم رسوخ کرده و محبتی دلپذیر در سینه ام هویدا !
بالاخره انتظار چندساله پایان میپذیرد. و من میمانم و حرمی امن و آرام و مطمئن و لبریز از محبت ! وارد صحن میشوم ... گرمی نگاهش را حس میکنم ...
نگاه امامی مهربان و رئوف.میزبانی گرم و صمیمی!
سلام میدهم و اشک میریزم
اشک میریزم و سلام میدهم
السلام علیک یا غریب الغربا و یا معین الضعفا
در همان حال صدای عده ای نظرم را جلب میکند،نگاه میکنم ...نشسته اند و زیارت عاشورا میخوانند باصد لعن و صد سلام.
السلام علی الحسین و...
با خود میاندیشم : چه زیباست در کنار رضا بودن و از حسین سرودن! و چه غمگین به یاد مصائبشان افتادن و چه دلنشین که بدانی مهدی (عج) نظاره ات میکند.
تا میگویم مهدی رو به امام رضا میشوم و میگویم:
«سحر خیز مدینه کی می آید/شفای درد سینه کی می آید؟»
شاید آن روز که سهراب نوشت :
«تا شقایق هست زندگی باید کرد »
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!
باید اینطور نوشت :
هر گلی هم باشد؛چه شقایق ،چه گل پیچک و یاس
تا نیاید مهدی زندگی دشوار است...
به نام خدا
مراسم های کفن و دفن شهدای گمنام و همین طور روزها و شب هایی که به قصد عزاداری سید و سالار شهیدان با دوستامون هیئت میرفتیم هم گذشت و ... خدا قبول کنن !
مسجد دانشگاه شده بود پاتوق هیئت و بچه هیئتی ها....
سعی کرده بودن که همه چیز حساب شده و مرتب و شایسته و در خور امام حسین علیه السلام و یاران عاشوراییشون برگزار بشه که انصافاً هم همه چیز مرتب بود ... مثلا : سرویس های ایاب و ذهاب اماده ،بساط چای و خرما به راه! و مداح های معروف و اشک و آه و ناله و ...
خلاصه همه چیز مناسب بود بجز سخنران!ظاهرا بعضی شب ها بس که مداحی زیاد میشد جایی برای حضور سخنران باقی نمی موند ! مثلا خیر سرمون رفته بودیم درباره عاشورا اطلاعاتمون رو زیاد کنیم و یا دست کم یاداوری باشه اما... دریغ و درد که... نه که مراسم خوب نباشه و یا مخالف گریه و عزاداری برای اقا و مولای مظلوم و شهیدمون باشیم ها نه! ما معتقدیم که گریه بر ابا عبد الله الحسین شفاست و ...
اما میدونید مراسم برای دانشجویان برگزار میشد و انتظار میرفت که آقایون مداح و سخنران این رو در نظر میگرفتن که ما از نظر فکری و اعتقادی و حدیثی باید تغذیه بشیم نه این که مدام شنونده خواب ها و رویاهایی باشیم که نمیدونیم راویش کیه؟ توی چه حالتی خواب دیده و ... اصلاً اون وسط انگار هیچ کس یادش نبود که توی دین ما خواب و رویا حجیت نداره و نمیشه بهش استناد کرد و دین ما دائم ما رو به عقل مداری و ایمانی که پایه عقلانی داشته باشه دعوت میکنه... یادشون رفته بود که مثلا برای قشر فرهیخته ای دارن صحبت میکنن که دیگه این حرفای هوایی رو نمیتونه قبول کنه!
تازه اینها همه به کنار شب شام غریبان رو بگو... خدای من ...
واقعا نمیدونستیم برای مظلومیت امام حسین گریه کنیم و یا برای تحریفاتی که توی نقل ماجرا اومده!!!
اگه بدونبن که چقدر دلمون برای مظلومیت امام سجاد سوخت! انگار اقایون مداح یادشون رفته بود که درباره امام معصوم دارن صحبت میکنن ...
نکته:
1. لطفا گمان نکنید فقط هیئت ما این طوری بود بقیه جاها همه چیز بر وفق مراده!فقط لازمه کمی دقت کنیم و حواسمون رو بدیم که با چی و برای کی گریه میکنیم!
2. اشک و اه و ناله برای امام حسین علیه السلام خیلی خوبه اما به چه قیمتی ؟
3. ای کاش سخنرانی پیدا شه که جرات کنه از تحریفات عاشورا بگه!
4. یاد شهید مطهری به خیر ! اون شبا خصوصا شب شام غریبان که همه گریه میکردن و من و دوستم خنده تلخ روی لبمون بود(کارم از گریه گذشته است به ان میخندم) جای خالیشون رو میشد جدا درک کرد.
5.امان از دل زینب سلام الله علیها....